


معجره فرسوده در کشاکش دردی طویل زاده میشوند و از مسیری الیهالیه عبور کرده به فرازها و نشیبهای راه میرسند. بالغ میشوند و در اندک فاصلهای گاه ناپیمودنی زمین میخورند خرد میشوند اما باز نمیایستند و میروند. شکل میگیرند. فرم میگیرند. کامل میشوند. در آبهای ویرانهای زیبا باال و پایین میشوند. در انتظار چشمان جستجوگر میایستند تا به منسهی ظهور برسند. گاه روی آب میآیند و گاه چون ماهی به تاریک ترین سطوح آب پناه میبرند. پیدایند و ناپیدا. واضحاند و مبهم. چون گردابی باال و پایین می- شوند. میچرخند و الیه در الیه به خود میپیچند و فرو میشوند و باال میآیند و به ناگاه میایستند. و در انتظار معجزهای باستانی از پس رنجی فرسوده خیره میمانند به چشمهایی نظارهگر. به نقطهای نامطمئن. به جایی که هیچ کجاست. به بیکجا. من یک آرتیست هستم و اینگونه متولد شدم، هرچه به عقب برمیگردم جز مسیری که اکنون در حال عبور از آن هستم هیچ ندارم و نمیدانم، احساس من اینست که کالبدی هستم برای خلق و اجرای چیزی که به سراغم می آیدو مرا برمیگزیند.
داده ای برای نمایش وجود ندارد.