


من مردی را می شناختم که خرابی دندان هایش را با قیر پر می کرد.( 1364( 4633_ من مردی را شاهد بودم که با کودکان بازی بزرگسالان می کرد. (4631 ( من زنی را شاهد بودم که پوست صورتش را با نوار چسب به عقب می کشید. ( 4631 ( من زنی را شاهد بودم که دهانش را با صابون می شست. (4631 ( من کودکی را شاهد بودم، فقط هشتاد و شش روز. ( 4611 ( من زنی را می شناسم که از وحشت دیدن گیسوان خیس اش در کنتراست با کاشی های حمام...... چشمانش را می بندد. (4613) و من امروز از گیسوان خیس و آویخته ام در کنتراست با کاشی های سفید حمام وحشت دارم. امید کنتراست را صد چندان می کند ..... پس از آن مورچه ها قیام می کنند بر کنتراست سفیدی چشمانم . مردمک رو به بالا ایستاده آن زن ضجه زد به زبان دیگر و من زندگی کردم به زبان مشترک غریزه مادری کم می آورد در مقابل رنجهایم ترس هایش تخم مرغ هارا می شکند . مورچه ها غرق می شوند در عفونت پستانم . قیام خاموش می شود مردمک به پایین می لغزد زمان عبور نمی کند و تکرار می شود مدام . گذشته، اکنون و آینده همه در هم می آمیزند و من گیج می شوم . مادرم سی وپنج سال است که مرا می زاید، پدرم بوته ای گوجه می شود، رنج هرگز مرا نمی میراند، به زایش می کشاندم . و در اوج رنج و زایش به زبان مادری به نجوا در می آیم ...... قاراچوخا بیدار* شو . قاراچوخا بیدار شو، من نام همه را روی سنگها نوشته ام، از شرق تا غرب . امید دیگر در قلبمان نیست، بر روی پلک های ما سنگینی می کند، آنی است که با اولین اشک فرو افتد . و من اشک ها را زندگی می کنم به زبان مشترک ....... قاراچوخا بیدار شو . (1397) *: در اساطیر و فولکلور آذربایجان برای هر فرد، شخصیتی وجود دارد به نام "قاراچوخا " که وظیفه اش نگهبانی و حفاظت از اوست. "قاراچوخا "اشرار را دفع می کند. اگر "قاراچوخا "ی شخصی بیدار باشد، او را از هر گونه آسیب و صدمه محافظت می کند، و اگر خواب باشد، انواع مخاطرات به سراغ شخص خواهد آمد.