تاریخی بنیادین اما متغیر
۹ دقیقه

تاریخی بنیادین اما متغیر

راحله یوسفی

راحله یوسفی

مفهوم «هنر» یکی از بنیادی‌ترین و در عین حال متغیرترین مفاهیم در تاریخ فرهنگ و اندیشه‌ی بشر است. هنر علاوه بر نمایش احساسات و تخیل انسان، شاخصی از تحول ارزش‌ها و نگرش‌های زیباشناختی در هر دوره محسوب می‌شود. مطالب پیش رو برگرفته از کتاب «تاریخ مفاهیم بنیادین زیبایی‌شناسی» نوشته‌ی «ووادیسواف تاتارکیویچ»، مورخ و فیلسوف لهستانی انتشار یافته در نشر گیل گمش، زیرمجموعه انتشارات چشمه است. این اثر پژوهشی که به بررسی سیر تاریخی و فلسفیِ مفهوم هنر از عصر باستان تا دوران معاصر می‌پردازد، نشان‌دهنده‌ی چگونگی دگرگونی معنا و کارکرد هنر در گذر زمان است.

مروری بر تاریخچه‌ی مفهوم هنر

مفهوم «هنر» یکی از بنیادی‌ترین و در عین حال متغیرترین مفاهیم در تاریخ فرهنگ و اندیشه‌ی بشر است. هنر علاوه بر نمایش احساسات و تخیل انسان، شاخصی از تحول ارزش‌ها و نگرش‌های زیباشناختی در هر دوره محسوب می‌شود.

مطالب پیش رو برگرفته از کتاب «تاریخ مفاهیم بنیادین زیبایی‌شناسی» نوشته‌ی «ووادیسواف تاتارکیویچ»، مورخ و  فیلسوف لهستانی و انتشار یافته در نشر  گیل گمش زیر مجموعه انتشارات چشمه است. این اثر پژوهشی که به بررسی سیر تاریخی و فلسفیِ مفهوم هنر از عصر باستان تا دوران معاصر می‌پردازد، نشان دهنده‌ی چگونگی دگرگونی معنا و کارکرد هنر در گذر زمان است.  



مفهوم اولیه هنر

در گذشته، مفهوم «هنر» با معنای امروزی آن تفاوت اساسی داشت و بیشتر به مهارت و توانایی انجام کار بر اساس قواعد معین اشاره می‌کرد، نه صرفاً آفرینش زیبایی‌شناختی. در اندیشه‌ی یونانی و قرون وسطایی، هر هنر دارای اصول و قوانین مشخصی بود؛ از این‌رو فعالیتی که تنها بر الهام یا احساس تکیه داشت، هنر به شمار نمی‌آمد. افلاطون نیز آثار برخاسته از امر غیرعقلانی را بیرون از قلمرو هنر می‌دانست و حتی شعر را بیشتر نوعی الهام الهی یا حکمت تلقی می‌کردند. جالینوس نیز هنر را مجموعه‌ای از قواعد کلی، سودمند و هدفمند تعریف کرده بود؛ تعریفی که تا رنسانس دوام یافت.

در آن دوران، دامنه‌ی هنر بسیار گسترده‌تر از امروز بود و علوم و مهارت‌های عملی را نیز دربر می‌گرفت. هنرها نه بر اساس زیبایی بلکه بر پایه‌ی نوع فعالیت انسانی تقسیم می‌شدند: هنرهای آزاد که به فعالیت ذهنی وابسته بودند، مانند منطق، هندسه، نجوم و موسیقی، و هنرهای مکانیکی که با کار فیزیکی پیوند داشتند. در قرون وسطی نیز متفکرانی مانند رادولف دو کامبو لونگو و هوگو سن‌ویکتور هنرهای مکانیکی را بر اساس سودمندی اجتماعی طبقه‌بندی کردند؛ در این میان معماری جایگاهی روشن داشت اما نقاشی و مجسمه‌سازی، با وجود مهارت‌محور بودن، به دلیل کارکرد محدودتر، اهمیت کمتری می‌یافتند.  

تغيير مفهوم هنر در دوران جديد

تا اواخر عصر رنسانس، نظام مفاهیم هنر همچنان بر مبنای دوران پیشین استوار بود اما همین دوران شاهد آغاز تغییرات بنیادین در این مفهوم شد. برای اینکه هنر به معنایی نزدیک‌تر به درک امروزی ما از آن دست یابد، دو تحول اساسی لازم بود: نخست، حذف صنایع و علوم از دایره هنر و در مقابل، افزودن شعر به آن. دوم، درک این نکته که پس از کنار گذاشته شدن صنایع و علوم، آنچه از قلمرو هنر باقی می‌ماند، مجموعه‌ای منسجم و متمایز از فعالیت‌ها و تولیدات انسانی است.

در این دوره، جایگاه و منزلت اجتماعی هنرمندان نقش مهمی در تسهیل جدایی هنرهای زیبا از صنایع داشت و مفهوم زیبایی‌شناسی، برخلاف دوران باستان، نقش پررنگ‌تری یافت.

در این دوران اشکال قبلی سرمایه‌گذاری ناپایدار و متزلزل به نظر می‌رسیدند، در حالی که آثار هنری به عنوان اشکال نوینی از سرمایه‌گذاری بهتر از قبل ظاهر شدند. این تحول، وضعیت مادی و جایگاه اجتماعی هنرمندان را به طور چشمگیری بهبود بخشید و موجب شد هنرمندان در ابتدا نقاشان و سپس مجسمه‌سازان به عنوان نمایندگان «هنرهای آزاد» شناخته شوند.

برای مدتی طولانی، مفاهیم و اصطلاحاتی که بتواند به همه هنرهای زیبا اشاره کند، وجود نداشت و این اصطلاحات می‌بایست خلق می‌شدند. امروزه عجیب به نظر می‌رسد که چرا چنین وحدتی این قدر دیر صورت گرفته و مفهوم «هنرهای تجسمی» وجود نداشت. در آغاز قرن شانزدهم اصطلاح «هنرهای طراحانه» برای اشاره به این هنرها به کار رفت  که آن نیز با نظام مفهومی امروزی بسیار فاصله داشت. تلاش‌هایی که در قرن شانزدهم، صورت گرفت در دو قرن بعد محقق شد.  

هنرهای زیبا

در قرن نوزدهم، نویسندگان هنرهای زیبا برای تفکیک، این شاخه‌ها را نام‌گذاری کردند از جمله هنرهای عقلانی، موسیقی، تصویرسازی، شعر و زیبایی. در اواسط قرن پانزدهم، فلورانسی به نام زیانتسو مانیتى، هنرهای عقلانی یا هوشمندانه را از دیگر هنرها جدا کرد اما این اصطلاح بیشتر نامی جدید برای هنرهای آزاد بود که شامل علوم و شعر نمی‌شد و تنها بر اثرات ذهنی و خارق‌العاده تأکید داشت. پس از آن مارسیلیو فجینو، رئیس آکادمی افلاطون در فلورانس، مفهوم هنرهای آزاد را توسعه داد؛ او هنرهایی چون نقاشی، مجسمه‌سازی، شعر، معماری، موسیقی و سرودهای باستانی را به عنوان مجموعه‌ای متفاوت از هنرهای مکانی و صنایع معرفی کرد و موفق شد این هنرها را از صنایع جدا کند. روند شکل‌گیری مفهوم هنرهای زیبا، تلاش بر شناخت مجموعه‌ای منسجم و جدا از صنایع و علوم بوده است.

در ادامه سیر تاریخیِ تعریف «هنرهای زیبا»، اندیشمندان قرون شانزدهم و هفدهم دسته‌بندی‌هایی با معیارهای متفاوتی ابداع کردند: هنرهای موسیقایی، هنرهای شریف، هنرهای یادمانی، هنرهای تصویری، هنرهای شعری و هنرهای زیبا

«فرانسیسکو دا هولاندا» در قرن شانزدهم به‌طور اتفاقی اصطلاح «هنرهای زیبا» را به کار برد اما این مفهوم تا نیمه دوم قرن هفدهم به‌طور کامل شکل نگرفت. این اصطلاح در قرن هجدهم توسط «شارل باتو» در سال ۱۷۳۷ مطرح شد و به تدریج جایگزین واژگان پیشین مانند «هنرهای باشکوه»، «هنرهای خوشایند»، «هنرهای شریف» و «هنرهای یادمانی» شد.

در نتیجه «هنرهای زیبا» قلمرویی مشخص یافتند که شامل نقاشی، مجسمه‌سازی، موسیقی، شعر، رقص، معماری و خطابه می‌شد. این نظام هفت‌گانه، گرچه امروزه عادی به نظر می‌رسد، حاصل تلاش‌های طولانی متفکران از قرن پانزدهم به بعد بود. این دیدگاه در قرن نوزدهم به اوج خود رسید و واژه «هنر» محدودتر شد و صرفاً به «هنرهای زیبا» اطلاق شد و بدین ترتیب، معنای مدرن هنر شکل گرفت.

تحلیل سیر تاریخی مفهوم «هنر» نشان می‌دهد که ما با یک تحول پارادایمیک و اجتناب‌ناپذیر روبه‌رو هستیم که در دو دوره کلان دسته‌بندی می‌شود:

۱. دوره باستانی تا قرون‌وسطی (از سده پنجم پیش از میلاد تا سده شانزدهم میلادی)

۲. دوره مدرن (از حدود سال ۱۷۵۰ تاکنون)

مفهوم هنر در دنیای امروز

بحران در تعریف هنر معاصر

پس از گذشت قرن‌ها، ما اکنون در مرحله‌ای هستیم که مفهوم هنر از «تعریف‌پذیری» طفره می‌رود  و با چالش‌های جدید مانند بحران زیبایی و تعریف‌ناپذیری مواجه است. تاریخ بیست و پنج قرنی هنر، مسیری را طی کرده که از یک «صنعتِ قاعده‌مند» (هنر باستانی) به یک «تولید زیبایی» (هنر مدرن) رسیده و در نهایت به «تعریف‌ناپذیریِ آگاهانه» در هنر معاصر منتهی شده است. این تحول ناشی از تغییر در ماهیت خودِ آثار هنری و نگاه عمیق‌تر نظریه‌پردازان به محدودیت‌های تعاریف پیشین است.

اصول‌گرایی تا عصیانگری

هنر امروز، برخلاف هنر قرن نوزدهم که مبتنی بر اصول و قراردادهای پذیرفته‌شده بود، بر خلق تازگی و ایجاد شوک در مخاطب تأکید دارد. این رویکرد، در قالب جنبش «آوانگارد» (پیشرو) ظهور کرد که طی سه مرحله تکامل یافت:

مرحله «مطرود» (قرن نوزدهم): هنرمندانی چون بودلر و رمبو، با هنر قراردادی دوران خود به مخالفت برخاستند و در حاشیه فعالیت کردند.

مرحله «ستیزه‌جو» (قرن بیستم): جنبش‌هایی مانند سوررئالیسم، فوتوریسم و کوبیسم، مرزهای هنر را جا به جا کرده و آزادی هنری را یک الزام دانستند.

مرحله «پیروزمند» (پس از جنگ جهانی دوم): هنر آوانگارد به گفتمان غالب تبدیل شد. محافظه‌کاران کنار رفتند و تقلید از نوآوری، راه بقا شد. این دوره، با ویژگی «مدرنیسم» یا «پسامدرنیسم» شناخته می‌شود.

هنر آوانگارد: نوآوری، افراط و تضاد

در هنر آوانگارد، به دلیل تمایل به نوآوری و افراط، شاهد قطب‌بندی و تغییرات مداوم بین حالت‌های افراطی هستیم. در نگاه آوانگارد، خود مفهوم اثر هنری کم‌اهمیت شد و هنر به سمت یک فرآیند خلاقانه و تغییر دائمی حرکت کرده است.

هنرمند معاصر با تضادهایی روبه‌روست:؛ او هم می‌خواهد اصیل باشد و هم اثرش برای رسانه‌های جمعی قابل درک و هم در عصر تکنولوژی زندگی می‌کند و هم به دنبال کشف رازهای ناشناخته است. این هنر هم از طریق ساختن و هم بیان‌گری عمل می‌کند و بین این دو و نیز بین تکنیک و متافیزیک در نوسان است. در حالی که از یک سو به عنوان حرفه تلقی می‌شود، از سوی دیگر شعار «هنر در خیابان است» بر همگانی بودن آن تأکید دارد. این پیچیدگی‌ها، تلاش برای تعریف هنر را در دوران معاصر دشوار ساخته است.

امروزه، بیشتر دیدگاه‌ها مخالفت‌آمیز هستند، مانند: مخالفت با موزه‌ها، مخالفت با زیبایی‌شناسی صرف، مخالفت با فرم و ساختارهای سنتی، مخالفت با مفهوم مؤلف، مخالفت با نهادها و موسسات هنری و حتی با واژه «هنر» که دوبوفه می‌گوید: «از واژه هنر متنفرم و ترجیح می‌دهم نباشد.» چون وقتی مفهوم از بین برود، خودِ شیء هنری نیز از دست می‌رود. در کل، فلسفه معاصر غالباً به کاهش اهمیت مفاهیم سنتی هنر و تمرکز بر زنده بودن و عملکردی بودن آن تأکید دارد.

پایداری جوهره‌ی هنر

تاتارکیویچ تأکید می‌کند که هر چیزی که توجه انسان را جلب کند، الزاماً هنر نیست؛ اگر صرفاً آن را «هنر» بنامیم، فقط واژه را حفظ کرده‌ایم نه معنا را. شکل‌های سنتی هنر مانند نقاشی با رنگ‌روغن ممکن است از میان بروند اما جوهره‌ی هنر در فرم‌های دیگر باقی خواهد ماند.

هنر وابسته به مفاهیم و نهادهای از پیش ساخته نیست، همان‌طور که در غارهای لاسکو، بدون نظریه و تعریف، آثار هنری آفریده شدند. حتی اگر مفاهیم رسمی هنر نابود شوند، انسان همچنان تمایل دارد احساسات خود را به صورت نمادین بیان کند.

این سؤال مطرح می‌شود که آیا کارکرد تقلیدی هنر (نمایش واقعیت) برای همیشه از میان رفته است؟ برخی نوآوران چنین می‌پندارند، اما نقاش انتزاعی بن نیکلسون معتقد است تجربه‌ی انتزاعی در نهایت ما را دوباره به هنر بازنمایی سوق می‌دهد.

در عصری زندگی می‌کنیم که دائماً در جست‌وجوی نوآوری و تغییر است. تاریخ نشان می‌دهد هیچ چیز ثابت نیست، بنابراین این نیاز به نوآوری نیز روزی فروکش خواهد کرد. پل والری پس از جنگ جهانی اول نیز پرسیده بود آیا نیاز به «بدعت‌گذاری بنیادستیزانه» از میان رفته است؟ هنوز نه، همان‌طور که پایان هنر هم هنوز نرسیده است.

در پایان، تاتاریکیویچ هنر و مسیر آن را به رودخانه‌ای در زمین ناهموار تشبیه می‌کند؛ رودخانه گاهی مسیرش را تغییر می‌دهد اما ممکن است سرانجام دوباره راه مستقیم و آرام خود را باز یابد و با وجود فراز و نشیب و دگرگونی، ادامه دارد.


ووادیسوف تاتارکویچ،  فیلسوف و مورخ

منبع:

تاتارکیویچ، ووادیسوف. ترجمه حمیدرضا بسحاق. تاریخ مفاهیم بنیادین زیبایی‌شناسی. نشر گیل‌گمش زیرمجموعه‌ی چشمه . ۱۴۰۰. تهران.