دور میز خاطرات
۲ دقیقه

دور میز خاطرات

شهرزاد رویایی

در کافه به یکدیگر می‌رسیم و به خودمان. آنجا که به طور مدام در طی دوران شاهد حال و روز ماست و چیزهایی از خود را در ما به جا می‌ماند. کافه‌ها در زیست امروزی بنا به نوع فضا و مخاطبان‌شان به سمبلی برای شهر و محله بدل شده‌اند. آنچه از شنیده‌ها و نوشته‌ها در یاد و اختیار داریم، نقش کافه را در ایران معاصر و به طور خاص تهران، فراتر از جایی برای خوردن و نوشیدن است، گرچه که همین افعال هم در محیط کافه یا احساسی دیگر همراه است. کافه‌ها به طور خاص در دهه‌ی 40 خورشیدی محفل روشنفکری و اندیشه بوده‌اند و تاثیر مشهودی بر زیست هنرمندان داشته‌اند.

در کافه به یکدیگر می‌رسیم و به خودمان. آنجا که به طور مدام در طی دوران شاهد حال و روز ماست و چیزهایی از خود را در ما به جا می‌ماند. کافه‌ها در زیست امروزی بنا به نوع فضا و مخاطبان‌شان به سمبلی برای شهر و محله بدل شده‌اند.

مهدی راحمی

 آنچه از شنیده‌ها و نوشته‌ها در یاد و اختیار داریم، نقش کافه را در ایران معاصر و به طور خاص تهران، فراتر از جایی برای خوردن و نوشیدن است، گرچه که همین افعال هم در محیط کافه یا احساسی دیگر همراه است. کافه‌ها به طور خاص در دهه‌ی 40 خورشیدی محفل روشنفکری و اندیشه بوده‌اند و تاثیر مشهودی بر زیست هنرمندان داشته‌اند.


علی گلستانه

در کتاب «کافه‌های روشنفکری»، کافه‌ها از میان خاطرات و قصه‌های روشنفکران دهه‌ی 40 بررسی شده است. در آثار بسیاری از هنرمندان، کافه‌ها نقش مهمی را در بر دارند. روزهای نو و کهنه در این فضاهای خاطره‌انگیز و دنج با عنوان کافه شکل گرفته و از همین رو در آثار متجلی شده است.

مانی غلامی


از میان خاطرات هنرمندان و روشنفکران در کافه‌ها که در این روزهای سال شاهد گپ و گفت‌های بیشتری هستند، بخش کوتاهی از خاطره‌ی لیلی گلستان در کافه فردوس را به همراه کافه‌های خلق شده بر بوم و کاغذ را پیش رو داریم.  

یزدان سعدی

لیلی گلستان از اولین دیدارش با صادق هدایت در گالری فردوس می‌گوید:«پدرم دست من را می‌گرفت و می‌برد کافه. یادم هست که من را بغل می‌کرد و می‌گذاشت روی صندلی. تمام دیوار‌های کافه فردوسی آینه بود. در آینه روبه‌رویم دیدم یک آقای لاغر با سبیل و عینک دارد می‌آید. او آمد پشت سر من و از پشت من را گرفت، سرم را ماچ کرد و دو تا گیسم را کشید و یک تعریفی کرد. بعد آمد نشست کنارم و یکی از زیربشقابی‌های کاغذی را برداشت و از من طرحی کشید با دو گیس بافته. هر وقت این خاطره را می‌گویم حسرتی من را فرا می‌گیرد که چرا آن نقاشی را همان جا گذاشتیم و آمدیم. چرا نیاوردیم با خودمان. صادق هدایت از من پرتره کشید.»

گلنار طبیب زاده