وقتی نظریه به فضا تبدیل می‌شود
۱۱ دقیقه

وقتی نظریه به فضا تبدیل می‌شود

راحله یوسفی

راحله یوسفی

برخی نمایشگاه‌ها، از دهه ۱۹۸۰ به بعد مسیر متفاوتی را آغاز کردند و از الگوی معمولِ نمایش و تماشای اثر فاصله گرفتند و خودِ نمایشگاه را به فرصتی برای اندیشیدن، تجربه کردن و مواجهه با مسائل پیچیده تبدیل کردند. در این پروژه‌ها، فلسفه، معماری، فناوری، علم و سیاست در سازمان‌دهی فضا و تجربه مخاطب حضور موثر پیدا می‌کنند. چهار نمونه زیر، با وجود تفاوت‌های تاریخی و نظری، نشان می‌دهند چگونه یک نمایشگاه می‌تواند از «محل نمایش آثار» فراتر رود و به فضایی برای تجربه‌ی یک ایده تبدیل شود.

برخی نمایشگاه‌ها، از دهه ۱۹۸۰ به بعد مسیر متفاوتی را آغاز کردند و از الگوی معمولِ نمایش و تماشای اثر فاصله گرفتند و خودِ نمایشگاه را به فرصتی برای اندیشیدن، تجربه کردن و مواجهه با مسائل پیچیده تبدیل کردند. در این پروژه‌ها، فلسفه، معماری، فناوری، علم و سیاست در سازمان‌دهی فضا و تجربه مخاطب حضور موثر پیدا می‌کنند. چهار نمونه زیر، با وجود تفاوت‌های تاریخی و نظری، نشان می‌دهند چگونه یک نمایشگاه می‌تواند از «محل نمایش آثار» فراتر رود و به فضایی برای تجربه‌ی یک ایده تبدیل شود.

«ماده های نامشهود»، ۱۹۸۵

گرندگالری، مرکز پمپیدو، پاریس

کیوریتورها: ژان‌فرانسوا لیوتار ،تیری شاپو

در سال ۱۹۸۵، مرکز پمپیدو در پاریس پروژه‌ای را برگزار کرد که از همان ابتدا جدا از قالب‌های متعارف نمایشگاه هنری بود. « ماده‌های نامشهود» به کیوریتوری فیلسوف فرانسوی ژان‌فرانسوا لیوتار و نظریه‌پرداز طراحی تیری شاپو در گراند گالری مرکز پمپیدو برگزار شد. این پروژه، تلاشی برای ایجاد تجربه‌ای فکری و حسی درباره تغییرات جهان در آستانه عصر فناوری بود.

لیوتار و شاپو برای توصیف این پروژه از واژه فرانسوی «Manifestation»، استفاده کردند. آن‌ها نمی‌خواستند پروژه را « Exhibition »  بنامند، چون قصد داشتند آن را از قالب متعارف نمایشگاه هنری جدا کنند.

هدف، ایجاد تجربه‌ای تازه از حرکت در فضای نمایشگاه بود، تجربه‌ای که مخاطب را با نشانه‌های ظهور جامعه‌ای رایانه‌ای روبه‌رو می‌کرد  و قرار بود رابطه انسان با جهان و شیوه دریافت و انتقال اطلاعات را دگرگون کند.

ماده‌های نامشهود

فضای باز نمایشگاه، با مساحتی حدود ۲۳۰۰ مترمربع، به‌گونه‌ای طراحی شده بود که مخاطب را از یک مسیر مشخص و قابل پیش‌بینی دور کند. طراحی فضایی شناور، همراه با درجات مختلف فیلترهای بصری، قطعات صوتی پخش‌شده از طریق هدفون‌های مادون‌قرمز و نوارهای متحرک حامل متن، فضایی ناآشنا و تا حدی ‌گمراه ‌کننده ایجاد می‌کرد. در این محیط، مخاطب هم‌زمان می‌دید، می‌شنید، می‌خواند و حرکت می‌کرد.

حدود شصت «سایت» در فضای نمایشگاه شکل گرفته بود. این سایت‌ها محل مواجهه و گفت‌وگوی میان آثار هنری و مجموعه‌ای از ابزارها و عناصر بصری، علمی و فناورانه بودند که بر اساس پنج مفهوم کلیدی ماده، ابزار، منشا، جوهر و ماتریس  بنا نهاده شده بود.

اهمیت این پروژه تا حد زیادی در تغییر جایگاه نمایشگاه نهفته بود. در سال ۱۹۸۵، زمانی که فناوری دیجیتال هنوز به شکل امروزی وارد زندگی روزمره نشده بود، این پروژه تلاش کرد، پیامدهای فرهنگی و معرفت‌شناختی ورود فناوری‌های اطلاعاتی را پیشاپیش موضوع تجربه قرار دهد. پرسش اصلی این بود که با تغییر شیوه تولید، انتقال و دریافت اطلاعات، چه تغییری در ادراک، شناخت و رابطه انسان با واقعیت ایجاد خواهد شد.

«معماری واسازانه» ، ۱۹۸۸

‌موزه‌ی هنر مدرن نیویورک(MoMA)

کیوریتورها: فیلیپ جانسون و مارک ویگلی

موزه هنر مدرن نیویورک در سال ۱۹۸۸، میزبان نمایشگاهی بود که به یکی از نقاط مهم در تاریخ معماری معاصر تبدیل شد. «Deconstructivist Architecture» به کیوریتوری فیلیپ جانسون و مارک ویگلی، از نخستین نمایشگاه‌هایی بود که مفهوم فلسفی واسازی را به شکل جدی وارد گفتمان معماری کرد و نشان داد که چگونه یک ایده فلسفی می‌تواند به زبان فرم، فضا و ساختار ترجمه شود.

این نمایشگاه آثار هفت معمار را گرد هم آورد: کوپ هیمل‌بلاو، پیتر آیزنمن، فرانک گری، زاها حدید، رم کولهاس، دنیل لیبسکیند و برنارد چومی. آثار ارائه‌شده عمدتاً شامل طراحی‌ها، مدل‌ها، پلان‌ها و اسناد مربوط به پروژه‌های معماری بودند. در آغاز نمایشگاه نیز مجموعه‌ای از آثار آوانگارد روسی متعلق به دهه‌های ۱۹۱۰ تا ۱۹۳۰ به نمایش درآمد تا زمینه تاریخی و بصری شکل‌گیری این رویکرد را روشن کند.


معماری واسازانه

اهمیت نمایشگاه در این بود که واسازی را نوعی رویکرد ناآرام و پرسشگر نسبت به اصول تثبیت‌شده معماری معرفی می‌کرد. در پروژه‌های این هفت معمار، نظم هندسی، تقارن، وحدت و وضوحی که با معماری مدرن پیوند خورده بود، با شکستگی، جابه‌جایی، خطوط مورب، سطوح پیچیده و فرم‌هایی که ظاهراً ناپایدار یا در حال حرکت بودند، به چالش کشیده می‌شد. آنچه این پروژه‌ها را به یکدیگر نزدیک می‌کرد، نوعی تردید نسبت به ایده معماری به‌عنوان ساختاری منسجم، ثابت و کاملاً قابل‌فهم بود. فرم‌ها گویی از درون خود دچار اختلال می‌شدند. خطوط و حجم‌ها بر یکدیگر فشار می‌آوردند و نظم معمول معماری را در وضعیتی متزلزل قرار می‌دادند.

مارک ویگلی نیز در متن نمایشگاه تأکید می‌کند که این هفت معمار یک «جنبش» یا سبک واحد را تشکیل نمی‌دهند. آنچه آن‌ها را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد، بیشتر نوعی نقطه تلاقی موقت و ناآرام میان رویکردهای متفاوت است که هر یک به شیوه‌ای متفاوت نظم معماری را زیر سؤال می‌برند.

شیوه ارائه آثار نیز با نمایشگاه‌های معمول نقاشی و مجسمه تفاوت داشت. مخاطب به جای مجموعه‌ای از آثار مستقل، با مدل‌های معماری، طراحی‌ها، پلان‌ها و اسناد فرایند طراحی مواجه می‌شد. بنابراین، آنچه در معرض دید قرار ‌گرفت، بخشی از فرایند اندیشیدن به فضا و ساختار بود.

مفهوم واسازی در نظریه‌ی «دریدا» نقش مهمی در شکل‌گیری چارچوب نظری این نمایشگاه داشت. واسازی در اینجا روشی برای آشکار کردن تنش‌ها و تناقض‌هایی است که درون ساختارهای ظاهراً منسجم وجود دارند.

این نمایش را می‌توان یکی از نمونه‌های مهم نمایشگاه‌های نظری دانست، که اهمیت آن در چارچوبی بود که برای دیدن و مقایسه‌ی آثار ساخت. مجموعه‌ای از ایده‌ها، فرایندها و امکان‌های فضایی در کنار هم معنا یافت.

«منطقه‌ی حیاتی: رصدخانه‌هایی برای سیاستِ زمینی»، ۲۰۲۲-۲۰۲۰

ZKM  مرکز هنر و رسانه، کارلسروهه
کیوریتورها: برونو لاتور، پیتر وایبل، مارتین گینار و بتینا کورینتنبرگ

مرکز هنر و رسانه‌ی کارلسروهه(آلمان)، در سال ۲۰۲۰،  نمایشگاهی با عنوان «Critical Zones: Observatories for Earthly Politics» برگزار کرد که  در آن نوعی آزمایش فکری و ابزار شناخت به کار رفته بود. این پروژه از یک مفهوم علمی در علوم زمین آغاز می‌شد و آن را به پرسشی فلسفی، سیاسی و فرهنگی درباره رابطه انسان با زمین، گسترش می‌داد.

مفهوم «منطقه‌ی حیاتی» در علوم زمین و محیط‌زیست به لایه نسبتاً نازکی از سطح زمین اشاره دارد که در آن برهم‌کنش میان سنگ، خاک، آب، هوا و موجودات زنده شرایط لازم برای شکل‌گیری و تداوم حیات را فراهم می‌کند. برونو لاتور، این مفهوم علمی را به مسئله‌ای فراتر از علوم زمین تبدیل می‌کند: اگر زندگی انسان و دیگر موجودات به چنین لایه‌ی شکننده و پیچیده‌ای وابسته است، رابطه‌ی ما با زمین، قلمرو، منابع و دیگر موجودات چگونه باید تعریف شود؟

منطقه حیاتی


نمایشگاه در بستر بحران اقلیمی و آنچه لاتور از آن با عنوان «رژیم جدید اقلیمی» یاد می‌کرد، شکل گرفت. مسئله ضرورت بازنگری در تصور ما از زمین بود. در روایت این پروژه، انسان مدرن هم‌زمان بر زمینی زندگی می‌کند که مبنای تعلق سیاسی و شکل‌گیری قلمروهای اوست و بر زمینی که منابع، انرژی و ثروت خود را از آن استخراج می‌کند. پروژه تلاش می‌کرد این دو تصویر از زمین را از یکدیگر جدا کند و سپس رابطه‌ی میان آن‌ها را دوباره آشکار سازد.

یکی از ویژگی‌های اصلی نمایشگاه، تغییر جایگاه مخاطب بود. فضای نمایش به مجموعه‌ای از «رصدخانه‌ها» تبدیل شده بود و مخاطب در آن تنها مشاهده‌گر آثار نبود و در فرآیند شناخت مشارکت داشت. برای همراهی با این تجربه، کتاب میدانی (Fieldbook) طراحی شده بود. این کتاب به مخاطب پیشنهاد می‌کرد چگونه در میان شش بخش نمایشگاه حرکت کند و چگونه روایت‌ها، آثار و اطلاعات مختلف را دنبال کند، در واقع این کتاب ابزاری برای پیمایش و خواندن نمایشگاه به شمار می‌رفت.

نمایشگاه در شش بخش اصلی سازمان‌دهی شده بود:

  • آغاز مشاهده: یک رصدخانه منطقه حیاتی
  • ما جایی که هستیم زندگی نمی‌کنیم: اراضی‌ شبح‌وار
  • ما درون «گایا » زندگی می‌کنیم
  • اخبار زمین
  • بازترسیم قلمروها
  • زمینی‌شدن

این ساختار، مسیر فکری پروژه را نیز آشکار می‌کند. در این مسیر، زمین شبکه‌ای پیچیده از روابط و کنش‌های متقابل است که انسان نیز یکی از عناصر آن محسوب می‌شود.

در نتیجه، آثار هنری در این پروژه صرفاً با هدف زیبایی‌شناختی یا حتی برای تصویرسازی یک نظریه علمی و فلسفی انتخاب نشده بودند. هنر در کنار علوم زمین، فلسفه، ادبیات، معماری، داده، نقشه، اسناد و پژوهش قرار می‌گرفت تا مسئله‌ی زمین را از زاویه‌های مختلف آشکار کند.

یکی از مهم‌ترین نکات کیوریتوری پروژه، همخوانی فرم نمایشگاه با موضوع آن است. اگر زمین به‌عنوان شبکه‌ای پیچیده، ناپایدار و چندلایه در نظر گرفته شود، نمایشگاه نیز نمی‌تواند روایتی کاملاً خطی و ساده ارائه دهد. مخاطب باید میان روایت‌ها، داده‌ها، آثار، نقشه‌ها و موقعیت‌های مختلف حرکت کند و در جریان این حرکت، جایگاه خود را در شبکه‌ای گسترده‌تر از روابط انسانی و غیرانسانی پیدا کند.

هم‌زمانی افتتاح این پروژه با همه‌گیری کووید-۱۹ باعث شد یک پلتفرم دیجیتال نیز به ساختار نمایشگاه اضافه شود و بخشی از تجربه آن را شکل دهد. به این ترتیب، پروژه عملاً در دو فضای به‌هم‌پیوسته، یعنی فضای فیزیکی و فضای دیجیتال، گسترش پیدا کرد و مرز میان نمایشگاه حضوری و محیط آنلاین را نیز مورد پرسش قرار داد.

این پروژه نمونه‌ای مهم از نمایشگاه‌هایی است که فلسفه معاصر را به تجربه‌ای فضایی، حسی و مشارکتی تبدیل کرد و ساختار  آن آزمایشگاهی برای اندیشیدن به رابطه انسان با زمین بود.

منطقه حیاتی۲


«تو و من در یک سیاره زندگی نمی‌کنیم»، ۲۰۲۰-۲۰۲۱

بی‌ینال تایپه، موزه هنرهای زیبای تایپه

کیوریتورها: برونو لاتور و مارتین گینار، با همراهی اوا لین

دوازدهمین بی‌ینال تایپه با عنوان «You and I Don’t Live on the Same Planet»  یکی از مهم‌ترین پروژه‌های برونو لاتور بود. این پروژه در شرایطی شکل گرفت که بحران اقلیمی، نابرابری‌های جهانی و تنش‌های ژئوپلیتیکی بیش از پیش درهم تنیده شده بودند. لاتور و مارتین گینار به جای آنکه تصویری واحد از جهان معاصر ارائه کنند، از این فرض آغاز کردند که انسان‌ها عملاً در جهان‌های متفاوتی زندگی می‌کنند. جهان‌هایی که در آن‌ها برداشت از زمین، منابع، مرزها، امنیت و آینده یکسان نیست.

پروژه با ساختن یک «افلاک‌نما»ی خیالی شکل گرفت. ساختاری متشکل از پنج سیاره‌ی فرضی که هر یک نماینده شکل متفاوتی از تصور جهان و نسبت انسان با زمین بودند. این سیاره‌ها عبارت بودند از: سیاره‌ی جهانی‌شدن، سیاره‌ی امنیت، سیاره‌ی فرار، سیاره‌ی زمینی و سیاره‌ای با گرانش متفاوت.

تو و من در یک سیاره زندگی نمی‌کنیم

در سیاره‌ی «جهانی‌شدن»، رویای مدرنیزاسیون و گسترش شبکه‌های اقتصادی، بدون توجه به مرزها و محدودیت‌های سیاره‌ای، موضوع اصلی است. «سیاره‌ی امنیت» به جهانی تعلق دارد که در واکنش به پیامدهای جهانی‌شدن، به ساخت دیوار، مرز و سازوکارهای جداسازی روی می‌آورد. «سیاره فرار» میل گروه‌های برخوردار به رهایی از بحران‌های زمینی و حتی سکونت در مریخ را به تصویر می‌کشد. در مقابل، «سیاره‌ی زمینی» به دنبال امکان دیگری است: یافتن تعادلی میان رفاه اقتصادی و محدودیت‌های منابع زمین و پذیرفتن این واقعیت که زندگی انسان از شبکه‌ای گسترده از موجودات و فرایندهای زمینی جدا نیست. «سیاره با گرانش متفاوت» نیز به کسانی اختصاص دارد که در جست‌وجوی پناهگاهی دیگر، به جهان‌های متافیزیکی و نظام‌های اعتقادی روی می‌آورند.

این ساختار باعث می‌شد بی‌ینال بیش از آنکه شبیه مجموعه‌ای خطی از آثار باشد، همچون یک افلاک‌نمای فکری عمل کند. مخاطب وارد جهانی فرضی می‌شد که در آن هر سیاره منطق، ارزش‌ها و تصور متفاوتی از آینده داشت.

در این میان، سیاره‌یث زمینی جایگاهی ویژه داشت. این بخش به ایده‌ای می‌پرداخت که در تفکر متأخر لاتور اهمیت زیادی پیدا کرد: «زمینی‌شدن»، نوعی بازتعریف رابطه انسان با زمین و شبکه‌ای از موجودات، منابع و شرایط مادی است که امکان زندگی را فراهم می‌کنند.

یکی از پروژه‌های مهم در همین بخش، «هنرهای زمینی‌شدن، «Arts of Coming Down to Earth  اثر استفان ورله-بوترو با همکاری مارگارت شیو و مینگ-جیون تسای بود. این پروژه مسئله‌ای را متوجه خودِ نمایشگاه می‌کرد: یک نمایشگاه هنری چه میزان ردپای زیست‌محیطی ایجاد می‌کند؟ هنرمندان با استفاده از داده‌ها و ابزارهای سنجش انتشار گازهای گلخانه‌ای، پیامدهای زیست‌محیطی بی‌ینال را از تولید آثار و سفر هنرمندان تا حمل‌ونقل و سرمایش موزه دنبال کردند. به این ترتیب، نمایشگاه خودِ سازوکار تولید یک نمایشگاه هنری را نیز در معرض پرسش قرار ‌داد.

اهمیت پروژه اما به نسخه تایپه محدود نماند. مرکز پمپیدو-متز با اقتباس از آن، نمایشگاهی با همین عنوان به زبان فرانسوی  ارائه کرد.

تو و من در یک سیاره زندگی نمی‌کنیم۱

این چهار پروژه، با فاصله‌ای نزدیک به چهار دهه، مسیری را نشان می‌دهند که در آن نمایشگاه به‌تدریج از یک فضای خنثی برای ارائه آثار به یک ساختار فکری، فضایی و تجربه‌محور تبدیل می‌شود. از تجربه حسی و فناورانه «ماده‌های نامشهود»  و ترجمه فلسفه واسازی به زبان معماری در  «معماری واسازانه» تا تبدیل بحران زمین به یک رصدخانه فکری در «منطقه‌ی حیاتی» و ساختن جهان‌های متعارض در  « تو و من در یک سیاره زندگی نمی‌کنیم.»، در همه این نمونه‌ها فضا، حرکت مخاطب، معماری و شیوه‌ی ارائه بخشی از خودِ اندیشه نمایش است و  نمایشگاه بستری برای تجربه و تفکر است.