


نقاشی زندگی فشرده است.کپسول زمان، محتوی روزها و ساعت هایی که به مفهومی اندیشیده ایم. آیا نقاش در هر لحظه یک نقاش است؟ من میگویم که نیست. تنها آن زمان که چیزی درخور توجه و بازگفتن میابم قلمی بدست میگیرم. شاید ماه ها حتی سال ها چیزی گوشه ذهنم بماند و خیس بخورد و نرم شود تا بتوانم هضمش کنم؛ اصال بدانم چرا این موضوع خاص نظرم را جلب کرده؟ مطالعه از خود نقاشی برای من جداست، ارزش چرک نویس را دارد. از همه بیشتر این پروراندن یک تصویر را دوست دارم، خواه روی کاغذ باشد خواه در ذهنم. از هیچ وسیله ای برای کارم صرف نظر نمی کنم، ممکن است برای تحقیقات میدانی ام عکاسی یا سفر کنم، آرشیو های بزرگ اتود جمع کنم، و مطالب زیادی بخوانم، اما دست آخر موقع کار به هیچ چیزی نگاه نمیکنم. از موضوعاتی که همیشه در کارها و ذهنم حاضرند خواب ها و رویاهاییست که میبینم و سعی میکنم ارتباطشان را با واقعیات تصویری که از آنها سرچشمه گرفته اند بیایم. ادبیات معاصر و کلاسیک فارسی پایه دیگر نقاشی هاست. دیگری طبیعت محل زندگی ام، یعنی تهران، و تغییرات و خصلت های رنگی اش. فکر میکنم نقاشی همان است که پشت کلمات پنهان شده، می تواند یک خیال یا آرزو باشد، یا یک سکوت، با معنی به خصوص. اینکه نقاشی در لحظه می تواند یک رمان هزار صفحه ای را بازگو کند برایم هنوز حکم جادوی غار را دارد. دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد وندرآن دایره سرگشتهی پابرجا بود