دگردیسی
درباره اثر
زمان، روایت زوال است. در نهایت همه چیز را تحلیل میبرد و دگرگونی فراگیر میشود. آن هم نه به شیوه فیزیکی، به شیوهای از همان جنس ستیزی محکوم به شکست برای بازیابی خاطرهای، به چنگ آوردن چیزی که برای همیشه از دست رفته است. صورتها گواه این نبردند؛ صورتهای که انگار درون گردابی غوطهور میشوند، همانند نقش چهرههای محو که به پروانهگردیسی میمانند، سرگشته در کنار پلهتوتمها، محبوس درون قاب فراموشی. این صورتهای محبوس در زوال، روزمرگیشان چیزی را میجویند؛ این صورتها به ظاهر صامت و ساکن، در تکاپوی ابدیاند، نگاهشان ما را به مدد طلب میکند. آیا اینها آشنا نیستند؟ آیا به خاطرشان نمیآوریم؟ و از اینجا پوششی اثیری آغاز میشود که در جان ما نفوذ میکند و با دانهدانهی ذرات وجودمان پیوند میخورد. نگاه ما عوض خود خاطره، بیش از هر چیز نقطه آن خطوط و نقوشی است که به فراموشی میروند، در انکسار آن وجهی که خاطره را در تمامیت خود منسجم و منجمد نگه میدارد. پس سؤال اصلی این نیست که چه را به خاطر میآوریم، پرسش در مورد از یاد رفتههاست





