هنر مدرنیسم یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ هنر است که در واکنش به تحولات اجتماعی، سیاسی و صنعتی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شکل گرفت. در این دوره، هنرمندان با فاصله گرفتن از سنتهای آکادمیک، به دنبال زبانهای بصری جدیدی برای بیان تجربهی انسان مدرن بودند. جنبشهای سیاسی و اجتماعی مانند صنعتیشدن، جنگهای جهانی، انقلابها و رشد شهرنشینی، نگرش هنرمندان به واقعیت، هویت و جامعه را دگرگون ساختند. در نتیجه، جنبشهای هنری مانند اکسپرسیونیسم، کوبیسم، فوتوریسم و دادائیسم بهعنوان واکنشی خلاقانه به این تحولات پدید آمدند. بررسی ارتباط میان جنبشهای سیاسی و اجتماعی و هنر مدرنیسم نشان میدهد که هنر مدرن تحول زیباییشناختی و پاسخی به بحرانها، تغییرات و تجربهی زیستهی جهان مدرن بوده است.
هنر مدنیسم: میدان دیالکتیکی
بر اساس پژوهشهای ساندرو بُکولا در کتاب هنر مدرنیسم، مدرنیسم نه صرفاً یک جریان هنری، بلکه یک عصر فرهنگی مستقل است. در نظریهی بکولا، دیالکتیک هنر مدرنیسم، میان مواضع متفاوت هنری شکل میگیرد. تحولات اجتماعی و سیاسی شرایطی را ایجاد میکنند که هنرمندان ناگزیر به اتخاذ موضع در برابر واقعیت میشوند. این مواضع در قالب سبکهای مختلف هنری ظاهر میشوند که هر یک رابطهای متفاوت با واقعیت، ادراک و ساختار برقرار میکنند. در نتیجه، تز و آنتیتز را میتوان بهعنوان گرایشهای زیباییشناختی متقابل در نظر گرفت که در تعامل با یکدیگر، مسیر تحول هنر مدرن را شکل میدهند.
در این چارچوب، هنر مدرن، ابزاری فعال برای بازتعریف واقعیت و ارزشهاست؛ هم تجربه زیباشناختی انسان را بازآفرینی میکند و هم چارچوبهای فکری و اجتماعی را به چالش میکشد. طبق پژوهش بکولا هر هنرمند با انتخاب یکی از چهار نگرش بنیادین، رئالیستی، ساختاری، رمانتیک یا سمبولیستی، مسیر متفاوتی در واکنش به بحرانهای فرهنگی و اجتماعی طی میکند.
امپرسیونیسم (دهه ۱۸۷۰–۱۸۸۰)
امپرسیونیسم در دهههای ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ در بستر تحولات اجتماعی و مادی فرانسه شکل گرفت؛ صنعتیشدن، گسترش سرمایهداری و تجربه شهری، ادراک انسان از زمان و فضا را دگرگون کرد. در واکنش به نظام آکادمیک که موضوعات تاریخی و اسطورهای را برتر میدانست، امپرسیونیستها به صحنههای زندگی معاصر و تجربه بصری لحظه توجه کردند. امپرسیونیسم نقد مستقیم سیاسی ندارد، اما بازتاب شتاب صنعتی، گسترش بورژوازی و مصرفگرایی و تغییرات اجتماعی آن دوره است.
امپرسیون، طلوع خورشید، کلودمونه، ۱۸۷۲، موزه مارموتان مونه، پاریس
کوبیسم (۱۹۰۷–۱۹۱۴)
کوبیسم در دورهای شکل گرفت که اروپا با بحرانهای سیاسی، رقابتهای امپریالیستی و فروپاشی قطعیتهای فکری مواجه بود. این سبک با شکستن فرم و نمایش همزمان چند زاویه، بازتاب جهانی بود که دیگر یکپارچه و پایدار تلقی نمیشد. در دهههای بعد، زبان بصری کوبیسم در آثار سیاسی نیز به کار گرفته شد؛ نمونه بارز آن گرنیکا (۱۹۳۷) است که پیکاسو با فرمهای شکسته و زاویهدار کوبیستی، خشونت جنگ داخلی اسپانیا را به شکلی بیسابقه و نمادین به تصویر میکشد. این مثال نشان میدهد که نوآوریهای فرمی کوبیسم میتواند ابزار بیان بحرانهای اجتماعی و سیاسی باشد، بدون اینکه خود کوبیسم بهعنوان یک جنبش سیاسی مستقل تعریف شود.
گرونیکا، پابلو پیکاسو، ۱۹۳۷، موزه رینا سوفیا، مادرید
اکسپرسیونیسم (۱۹۰۵–۱۹۲۰)
این سبک آشکارا تجربه روانی و اضطراب انسان را در مواجهه با جامعه مدرن و جنگ، بیعدالتیهای ناشی از فشارهای سیاسی به تصویر میکشد. اکسپرسیونیستها با اغراق در فرم، رنگ و حرکت، بیگانگی، تنهایی و اعتراض ضمنی به نظم مسلط را منتقل میکنند. این سبک، نقد غیرمستقیم نظم اجتماعی و پیامدهای انسانی مدرنیته را به همراه دارد.
جیغ، ادوارد مونک، ۱۸۹۳، گالری ملی، اسلو، نروژ
فوتوریسم (۱۹۰۹–۱۹۱۶)
فوتوریسم در سال ۱۹۰۹ با انتشار مانیفست «فیلیپو مارینتی» در ایتالیا شکل گرفت؛ کشوری که پس از وحدت ملی به دنبال جبران عقبماندگی صنعتی و فرهنگی نسبت به دیگر قدرتهای اروپایی بود. این جنبش در پیوند مستقیم با جنبشهای ملیگرای سیاسی، شتاب صنعتیشدن و میل به نوسازی رادیکال جامعه شکل گرفت. آثار فوتوریستی پیکره انسانی را در حرکتی پویا و همسو با نیروهای محیطی تصویر میکردند تا تجربه مدرن را از نظر انرژی و زمان بازتعریف کنند. در عین حال، برخی اعضای فوتوریسم از جمله مارینتی، با جریانهای ملیگرای افراطی همسو شدند و از رژیم «موسیلینی» حمایت کردند. این نمونه نشان میدهد که نوگرایی زیباییشناختی لزوماً مترقی یا انتقادی نیست و هنر مدرن میتواند همزمان ابزاری برای نوآوری و همراهی با قدرتهای سیاسی باشد.
اومبرتو بوچونی، صور یگانه استمرار در فضا، برنز ۱۹۱۳موزه هنر مدرن، نیویورک
کانستراکتیویسم (۱۹۱۵–۱۹۳۰)
کانستراکتیویسم در پی انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و در بستر تلاش برای ساخت جامعه سوسیالیستی شکل گرفت. هنرمندان این جنبش هنر را بهعنوان ابزاری برای مشارکت در پروژهی مادی و اجتماعی تعریف کردند و خود را بیشتر شبیه مهندس یا طراح میدیدند تا نقاش یا مجسمهساز سنتی. برجستهترین نمونه این رویکرد، پروژهی «یادمان بینالملل سوم» (۱۹۲۰) اثر ولادیمیر تاتلین است. سازهای مفهومی و آیندهنگر که هرگز ساخته نشد، اما نمادی از نظم سیاسی و ایدئولوژی انقلابی بود. کانستراکتیویستها در طراحی پوستر، گرافیک، معماری و حتی محصولات صنعتی فعال بودند تا هنر را مستقیماً در شکلدهی ایدئولوژی، آموزش عمومی و تجربهی روزمره بهکار گیرند. با این حال، در دهه ۱۹۳۰ و با تثبیت قدرت جوزف استالین، کانستراکتیویسم کنار گذاشته شد و «رئالیسم سوسیالیستی» جایگزین آن شد. کانستراکتیویسم، نمونهای نادر از هنر آوانگارد است که تلاش کرد جهان واقعی به شکلی فعال بسازد.
یادمان بینالملل سوم، ولادیمیر تاتلین، ۱۹۲۰، روسیه
دادائیسم(۱۹۱۶–۱۹۲۴)
دادائیسم جنبش هنری و فرهنگی جهانی بود که در خلال جنگ جهانی اول شکل گرفت و بهعنوان واکنش به خشونت، بیمعنایی و فروپاشی هنجارهای اجتماعی و فرهنگی عمل میکرد. این جنبش فلسفه ضدهنر را ترویج میداد؛ هنرمندان دادائیست با آثار تجربی، آمادهسازی شده، کولاژ و شعرهای غیرمنطقی، هنر سنتی و ارزشهای زیباییشناختی تثبیتشده را به چالش کشیدند و مفهوم خلاقیت و فرم را بازتعریف کردند. دادائیسم نه فقط اعتراض هنری بلکه نقد سیاسی و اجتماعی نیز بود و جریانهای بعدی مدرنیسم، سوررئالیسم و هنر انتزاعی از آن تأثیر گرفتند.
چرخ دوچرخه، مارسل دوشان،۱۹۱۳
سوررئالیسم (۱۹۲۴–۱۹۴۰)
سوررئالیسم در سال ۱۹۲۴ با انتشار مانیفست آن توسط آندره برتون و در بستر بحرانهای عمیق روانی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول شکل گرفت. این جنبش واکنشی به فروپاشی باور به پیشرفت عقلانی بود؛ بحرانی که نشان داد عقلانیت مدرن نتوانسته از خشونت و ویرانی جلوگیری کند. سوررئالیستها تحت تأثیر نظریات زیگموند فروید، ناخودآگاه را بهعنوان عرصهای مستقل از کنترل عقل و هنجارهای اجتماعی معرفی کردند و آن را منبعی برای کشف حقیقتی عمیقتر از واقعیت ظاهری دانستند.
بخشی از هنرمندان سوررئالیست با آموزههای مارکسیستی و جنبشهای چپ همراهی انتخابی داشتند تا آثارشان بتواند نقد ارزشهای مسلط اجتماعی و اقتصادی و محدودیتهای فرهنگی و ایدئولوژیک را تقویت کند. البته این همدلی پذیرش کامل ایدئولوژی مارکسیستی نبود و محدود به بهرهگیری از ابزار انتقادی و اهداف اجتماعی-سیاسی بود.
پایداری حافظه، سالوادور دالی،۱۹۳۱، موزه هنر مدرن نیویورک
انتزاعگرایی (۱۹۱۰–۱۹۴۰)
هنر انتزاعی در اوایل قرن بیستم (۱۹۱۰–۱۹۴۰) در پاسخ به بحرانهای معنوی، تغییرات اجتماعی و فروپاشی ارزشهای سنتی شکل گرفت. هنرمندان با حذف بازنمایی عینی، به دنبال بیان تجربههای درونی، روانی و معنوی بودند و سعی داشتند نظم تازهای در جهانی متحول بیافرینند. کاندینسکی به عنوان یکی از هنرمندان پیشرو هنر انتزاعی در کتاب کتاب«معنویت در هنر» این سبک را با آرمانهای آزادی فردی و رهایی از نظمهای سنتی مرتبط میداند. در نهایت هنر انتزاعی در جوامعی که در حال گذار سیاسی و اجتماعی بودند، به نمادی از استقلال فکری و جستجوی نظم جدید تبدیل شد.
ترکیب هفتم، واسیلی کاندینسکی، ۱۹۱۳
جنبشهای منطقهای
مکزیک مدرن و هنر انقلابی (۱۹۲۰–۱۹۵۰)
پس از انقلاب مکزیک (۱۹۱۰–۱۹۲۰)، هنرمندان مانند دیهگو ریورا، خوسه کلمنت اوروسکو و دیوید آلفارو سیکِیروس، دیوارنگارههای عظیم خلق کردند که تاریخ اجتماعی و سیاسی ملت را روایت میکرد و تلاش میکرد هویت ملی تازهای بسازد. این آثار با جنبشهای انقلابی و ایدئولوژی سوسیالیستی همراه بودند و هنر را مستقیماً به خدمت آموزش و همبستگی اجتماعی درآوردند. برای مثال ریورا در اثر « انسان در تقاطع» تصویری از تضاد طبقات، تکنولوژی و تقاطع سیاست و جامعه را به تصویر کشیده است.
انسان در تقاطع، دیهگوریورا، ۱۹۳۴
آوانگارد ژاپن و هنر نئوماتیک )۱۹۲۰–۱۹۴۰(
در ژاپن، جنبشهای مدرن تحت تأثیر صنعتیشدن و مدرنیزاسیون دوران میجی و تایشو شکل گرفتند. هنرمندانی مانند یوکویاما تایکان، در کنار هنرمندان آوانگارد غربی، به بازآفرینی فرم و رنگ پرداختند، اما همواره با تأکید بر هویت ملی و سنتهای بصری ژاپن. برخی از این جنبشها، مانند Mavo، به خلق کولاژهای تجربی و پوسترهایی با نقد وضعیت اجتماعی میپرداختند. جنبش Mavo، یک جریان هنری پیشرو و رادیکال در دههٔ ۱۹۲۰ ژاپن بود که اعتراضات ضدهنری خود را در پارک اُئونو توکیو به نمایش میگذاشتند. این گروه که توسط تومویوشی مورایاما پس از بازگشت از برلین تأسیس شد، با اجراهای «ساختاری»، نقاشیها و نصبهای عمومی خود که هدفشان شوکه کردن بورژوازی بود، صحنهٔ سنتی هنر ژاپن را بر هم زد و راه را برای هنر تجربی و انتقادی در این کشور باز کرد.
ساختوساز، تومویوشی مورایاما، ۱۹۲۵، موزهٔ ملی هنرهای مدرن، کیوتو
جنبشهای منطقهای دادائیسم در آلمان و سوئیس ( ۱۹۱۶–۱۹۲۴)
در آلمان و سوئیس، دادائیسم واکنشی به جنگ جهانی اول و بحران اجتماعی بود. هنرمندان مانند هانا هوخ و جرج گروس با کولاژ، کاریکاتور و تصاویر انتزاعی، نقدی مستقیم به دولت، سرمایهداری و جامعه مسلط ارائه کردند و فرم و محتوا را به شکلی انتقادی بازتعریف کردند.
برش با چاقوی آشپزخانه دادا از خلال آخرین دوره فرهنگِ شکمپُرِ وایمار در آلمان، هانا هوخ، ۱۹۲۰، گالری ملی دولتی برلین
جنبش هنر مدرن در هند و کشورهای مستعمره(۱۹۲۰–۱۹۵۰)
هنرمندان هند، مانند آمریتا شر-گیل، به بازآفرینی هویت ملی در ترکیب با سنتهای مدرن پرداختند و در تضاد با بحران استعمار و هویت فرهنگی قرار داشتند. هنر مدرن در این مناطق غالباً با جنبشهای استقلالطلبانه و نقد سلطه استعماری همسو بود و تجربه محلی را با زبان فرم و رنگ مدرن پیوند میداد. هنرمندان هند، با ترکیب هویت ملی و سبک مدرن، به بازآفرینی هویت فرهنگی و نقد سلطه استعماری پرداختند.
آمریتا شر-گیل، پرترهٔ خود بهعنوان یک تاهیتیایی، ۱۹۳۴، موزهٔ هنر کیران نادر، دهلی نو
به طور کلی، اگرچه اروپا مرکز اصلی مدرنیسم شناخته میشود، تقریباً در تمام کشورهای در حال صنعتیشدن و متحولشدن، هنر مدرن با مسائل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پیوند داشته است. هر منطقه زبان و فرم خاص خودش را توسعه داد تا تجربه مدرن را با شرایط تاریخی و اجتماعی خودش بیان کند و پرسشهایی درباره عدالت، آزادی و هویت انسانی مطرح کردند. بدین ترتیب، هنر مدرن محرکی فعال برای بازآفرینی ارزشها، هنجارها و ساختارهای اجتماعی و سیاسی بود.


